تبليغاتX
نوشتن برای خودفهمی
برهنگي در تونل 

بهترين لحظات روز مكاشفه‌اي است كه در ترافيك بزرگراه حكيم يا رسالت غربي (كه البته طبيعي است كه يك بزرگراه به يكباره تغيير نام دهد) روي مي‌دهد. درون تاكسي نشسته‌اي و صداي روح‌خراش برنامه‌هاي مفرح صبحگاهي راديو چون نيزه‌اي مداوم بر حريم خصوصي شنيداري‌ات وارد مي‌شود. در اين هنگام وارد تونل مي‌شوي. ده متر از دهنه تونل بزرگ‌تر كه مي‌گذري، بيست سي ثانيه شكوهمند آغاز مي‌شود:

صداي راديو به ناگه خفه مي‌شود. مثل سردار فاتحي كه نيزه‌اي در قلب دشمني زبون فرو مي‌برد كه مداوماً زاري و ضجه سر مي‌دهد.

روشنايي طبيعي به روشنايي مصنوعي بدل مي‌شود. تاريكي غار مستولي مي‌شود. گويي به فضايي براي مراقبه وارد شده‌اي.

اگر صداي طبيعت در كوير باد است و در دريا غرش باد، اينجا صداي طبيعت انساني صداي غرش ماشين‌هاست، و چقدر واضح به گوش مي‌رسد. انگار پا در كارخانه‌اي گذاشته‌اي. و هر روز در ذهنت تداعي مي‌شود كه شوخي‌هاي نمك‌سود راديو، راحتي صندلي سمند، ناراحتي صندلي پيكان، درد ساق پاي چپ كه وسط دو مسافر چاق به برآمدگي مسير ديفرانسيل مي‌سايد، بوي خوش عطر دختر نوجواني كه همسفر است، آفتاب سوزان شرقي كه حتي عينك ضد فرابنفش چهارصد درصدي را هم نمي‌فهمد، سكوت همه مسافران و راننده در تمام مسير (كه چون موهبتي آسماني است)، وراجي‌ها و غر زدن‌هاي مداوم، همه چون رنگي است كه بر غرش ماشين‌هاي اين كارخانه زده مي‌شود.

فضاي كارخانه اما، همان نمادهايي است كه در ادبيات و فلسفه و سينما بارها ديده‌ايم. غبار، استحمار، از خود بيگانگي، تحقير، خستگي، نهار (!)، روزمرگي.

پي‌نوشت: به مرخصي مي‌روم.

|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
برنامه‌ريزي 

داشتم برنامه مي‌ريختم كه براي خانه ADSL بگيرم. قيمت‌ها را گرفته بودم و مي‌خواستم فرم‌ها را پر كنم تا براي همين آخر هفته بيايند و Access point را نصب كنند. در اين گير و دار يك اشتباه كلاسيك مضحك كردم: مودم لپ‌تاپم را به برق زدم! يك دودي بلند شد كه نگو و نپرس. الان مودم لپ‌تاپم سوخته و نه در نيمي از هفته در جايي كه شبكه‌كشي ندارم و همچنين توي خانه از اينترنت خبري نيست. سواي هزينه تعويض مودم، براي تحويل به نمايندگي بايد بك‌آپ بگيرم، پاي يك بار تعويض ويندوز و همه نرم‌افزارها بشينم و بالاخره دو روز كاري صبركنم تا فقط نوبتم بررسي‌ام برسد. يعني بي‌خيال. شايد يك مودم external گرفتم.

جالب است. چه برنامه مي‌ريزي و چه مي‌شود.

|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 | موضوع:
ما براي موفقيت زاده شده‌ايم 

به نام خرد بخش بخرد نواز

يكي بود يكي نبود. غير از خداي مهربون هيچ كس نبود. روزي روزگاري يه جك بود. جك هر روز صبح از خانه به سر كار مي‌رفت و غروب برمي‌گشت. جك نمونه يك فارغ‌التحصيل موفق بود كه همه عمرش را تلاش كرده بود كه بتواند سبك زندگي فعلي‌اش را داشته باشد. يك روز كه جك به خانه برمي‌گشت، روي زمين يك لوبيا پيدا كرد. يك لوبياي بزرگ كه اين روزها كم پيدا مي‌شود. جك هميشه لوبيا دوست داشت. گاهي توي خوراك لوبيا، گاهي توي قورمه سبزي و گاهي توي آبگوشت. فرقي نمي‌كرد. جك با تحليل‌هاي فراوان متوجه شده بود كه لوبيا علت اصلي علاقه او به غذاهاي فوق بود. از طرفي جك كمي هم نگران بود. آخر اوضاع مملكت بار ديگر قمر در عقرب بود. تازگي هم عده‌اي به نوآوري علاقه‌مند شده بودند و جك نمي‌توانست پيش‌بيني كند در پس اين علاقه به شكوفايي چه بر سر لوبيا مي‌آمد. تنها مي‌توانست بوي دردسر را حس كند. تنها اگر به عنوان يك نوآوري بخواهند قبل از سخنراني‌هايشان لوبيا بخورند، آن وقت لوبيا هم به سرنوشت بسياري چيزهاي ديگر مبتلا مي‌شود.

باري. جك لوبيا را كاشت، تا مگر پس از چند روز بتواند مقدار كافي لوبيا براي يك وعده غذا را فراهم كند. فردا كه جك به خانه برگشت، ديد كه از وسط حياط خانه‌شان يك درخت بزرگ سر به آسمان گذاشته است و انتهايش در ابرها گم شده است. جك، بسيار متعجب، بر آن شد كه از درخت بالا برود. چند صد متري كه بالا رفت ديد يك خانم بسيار متشخص نشسته است و با لحن و صداي پر نازي به او گفت:

Hello Jack. Come to me or go to success!

جك هول شده بود. تا حالا با چنين موقعيتي برخورد نكرده بود. كمي فكر كرد و با خود گفت اين درخت بر سر راه من آمده است تا مرا به همه آرزوهايم برساند. برگشت و علي‌رغم علاقه به ماندن از خانم متشخص‌ عذرخواهي كرد تا به سوي موفقيت برود. چند صد متر بالاتر جك با يك خانم متشخص‌تر برخورد كرد. اين خانم هم با خوش‌رويي به جك گفت:

Hello Jack. Come to me or go to success!

اين‌بار هم جك پاسخ رد داد و رهسپار مسير موفقيت شد. اين ديدارها باز تكرار مي‌شد. جك با خودش انديشيد. مي‌گويند تفكر ريشه شيطان است. با خود گفت من هر چه بالاتر مي‌روم با آدم‌هاي متشخص‌تري برخورد مي‌كنم. حتماً موفقيت انتظار مرا مي‌كشد. به اين ترتيب، علي‌رغم فشار روحي كه تحمل مي‌كرد، به بالا رفتن از درخت تناور ادامه داد ... تا به نوك درخت رسيد كه به يك محوطه‌اي بزرگ در ابرها ختم مي‌شد. به يكباره ديد غول بزرگ كثيفي به سمت او مي‌آيد. جك هراسان در پي مفري بود، اما غول مستقيماً به سمت او مي‌آمد. وقتي به او رسيد، سرعتش را كم كرد و با خنده و صدايي نخراشيده گفت:

Hello Jack. Welcome to my land. My name is Cess!

اين داستان را در قالب يك جوك، دوستي برايم گفت. اگرچه خودم را آدم بي‌ادبي نمي‌دانم، اما هر چه فكر كردم چيز بهتري پيدا نكردم كه به اين گويايي ماهيت موفقيت را بنمايد. فكر مي‌كنم اينجا هدف وسيله را توجيه مي‌كند، به خصوص اگر يك عذرخواهي صميمانه هم به آن اضافه كنم. داستان جك داستان بسياري از ماست كه زندگي را وقف موفقيت- انواع شغلي، تحصيلي، تشكيل خانواده و هر چيزي كه نسبت به آن يك اقبال و خواست عمومي وجود دارد- كرده‌ايم. جك از درخت بالا مي‌رود. مطمئن نيست چقدر بايد بالا برود. كي مي‌خواهد متوقف شود. همچنين ايده‌اي ندارد موفقيتي كه در پي‌اش مي‌گردد و بالا مي‌رود چيست و چه ماهيتي دارد. راهنمايي‌هايي كه درباره ماهيت اين موفقيت به او مي‌شود، حتي اگر بگوييم گمراه‌كننده نيست، به گونه‌اي نيست كه برايش قابل درك باشد. همچنين مطمئن نيست براي رسيدن به اين موفقيت چه هزينه‌اي بايد بپردازد. جك پس از مدتي شايد تنها به خاطر هزينه فرصت- ايستگاه‌هاي متعددي كه به خاطر موفقيت رهايشان كرده است- به راه ادامه مي‌دهد و نه به شوق توهمي كه از موفقيت دارد. موفقيت گونه‌اي سراب است. هدفي كه قرار است روزي محقق شود، كايروسي شكننده، بدون اينكه شك داشته باشيم اين همان چيزي است كه مي‌خواهيم. هزينه‌هايش بر ما معلوم نيست. حتي حال خود را نيز پس از رسيدن به آن به درستي نمي‌دانيم.

روزگاري دور در اتاق كار يكي از مديران پالايشگاه ، بالاترين رتبه مديريتي كه من تا به حال از نزديك ديده بودم، نوشته‌اي به ديوار ديدم: "ما براي موفقيت زاده شده‌ايم." همان زمان به فكرم رسيد چيزي در اين عبارت غلو مي‌شود. امروز فكر مي‌كنم شايد اين تنها چيزي باشد كه ما برايش زاده نشده‌ايم.

پي‌نوشت: باز هم از داستان نامناسب عذرخواهي مي‌كنم.

|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در جمعه نهم فروردین 1387 | موضوع:
مرز 

به نام خرد بخش بخرد نواز

ديروز با خانواده سوار ماشين شديم و به در و دشت زديم. سمت فاو. پياده‌روي چند كيلومتري زير آفتاب شديد تا يادمان عمليات ولفجر 8 تقريباً همه را دچار حالات شبه گرمازدگي كرد. به مرز كه رسيديم، شهر فاو در عراق معلوم بود. مسجدهاي شهر، خيابان‌ها. با دوربين شكاري مي‌توانستم ماشين‌ها و حتي آدم‌هاي توي مغازه‌ها را هم ببينم. ماشين‌ها عمدتاً قديمي بودند، اما البته پيكان تويشان نبود، كه اين مايه شادي است همه جور. مغازه هم پيدا مي‌شد. مكانيكي، رستوران، و چيزهاي ديگر. با يك كشتي از وسط اروند گذر كرديم. فاصله‌مان با لنج‌هاي ماهيگيري مزين به پرچم‌هاي عراقي كه در ساحل پهلو گرفته بودند بيش از 200 متر نبود.

مرز براي من چيز تازه‌اي نبود. از آبادان هم با چشم غيرمسلح مرز به راحتي معلوم است. اما مرز عراق در آبادان مسكوني نيست و وراي اروندرود تعدادي نخل و پادگان و پايگاه ديدباني مشخص است. ديدن و ارتباط برقرار كردن با آدم‌هايي كه متفاوتند هميشه جالب است. منشاء اين تفاوت ممكن است هر چيزي باشد. سبك زندگي، انديشه‌ها، زبان، و اين كه متعلق به فرهنگي كاملاً متفاوت باشد. اما نكته اينجاست كه وقتي در شرايط جنگ قرار داريم، اين "جالب" بودن به ترس تبديل مي‌شود. آن وقت هر چه اين تفاوت‌ها بيشتر مي‌شود، اين ترس عميق‌تر مي‌شود. به طوري كه پس از مدتي، چشم از ديدن شباهت‌ها كور مي‌شود.

من اين ترس از تفاوت را گاهي در شرايط غيرجنگي هم مشاهده كرده‌ام. وقتي احساس مي‌كنيم اين تفاوت به آرامش درونمان به گونه‌اي نفوذ مي‌كند؛ منشاء تفاوت را دفع مي‌كنيم.
|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 | موضوع:
لذت لذيذ پير شدن 

به نام خرد بخش بخرد نواز

سالمندي فرآيندي است كه از بدو تولد آغاز مي‌شود؛ و همان‌گونه كه متخصصان بهداشت خانواده مي‌گويند، بايد در پي اين بود كه سالم پير شد. مي‌خواهد بگويد كه درست زندگي كنيم، چون سالمندي اجتناب‌ناپذير است. من مي‌خوانم درياب دمي كه با طرب مي‌گذرد، يا صحيح‌ترش، درياب دم را كه با طرب بگذرد.

سال نو آغاز شده است. اين سنت سال نو ايراني را بسيار دلبسته‌ام. آميزه‌اي از توجه به همه چيزهاي مهم دنيا- از خانواده تا زايش طبيعت- است. نمادهايش به غايت پرمعنايند. نشسته‌ام با ذهنم ور مي‌روم كه چه گذشت. سالي بود كه وقايع بسياري در آن بود. اوج‌هايش بلندتر از هميشه بود. حضيض‌هايش بس عميق بود. سرعت تاريخ در آن بسيار بود. مي‌گويند تعداد از ويژگي‌هاي دوران مدرن اين است كه تعداد وقايعي كه تاريخي محسوب مي‌شوند نسبت به پيش از آن بسيار بسيار زياد است. گويي زمان فشرده شده است. اگر اين درست باشد، زندگي من وارد قرون جديد شده است و از اعصار باستاني فاصله گرفته است. همين است كه پيرتر شدنم را گرامي مي‌دارم. ابا دارم بگويم بزرگ‌تر شدن، كه باري از ادعايي دارد كه هنوز مي‌ترسم بر دوش بكشم. حتي اگر قيد نسبي بودن را به آن ببندم.

حرفم را اين‌گونه بگويم. سه گونه زمان داريم. گونه اول زمان نيوتوني است. آنكه ساعت را براي مهارش ساخته‌ايم. زمان نيوتوني وزن ندارد. لحظاتش با هم برابرند. شگفتا كه ما بر اساس اين زمان، تحول دروني و بروني‌مان را اندازه مي‌زنيم. دوم زماني است كه به آن كرونوس (chronos) مي‌گويند؛ كه واژگاني چون كرونولوژي (واقعه‌نگاري) و كرنومتر از آن مشتق مي‌شود. اين زمان بر اساس وقايع در حال گذر است. اين همان زماني است كه غلظتش در قرون جديد افزايش يافته است. نطقي دارم كه در مراسم ختم گاهاً به دوستان مي‌گويم، كه عمر بر اساس سالياني كه بر ما مي‌رود "نمي‌گذرد" بلكه بر اساس وقايعي كه تجربه مي‌كنيم مي‌گذرد. به اين ترتيب، مثلاً تجربه مرگ عزيزي، ما را با حقيقتي از زندگي روبه‌رو مي‌كند و به اين ترتيب، رشد مي‌كنيم و بزرگ‌تر مي‌شويم. اين همان راز بي‌ارزشي زندگي جاودانه است كه تجربه زوال و نيستي در آن نيست. از روزگاري كه فهميده‌ام براي بزرگ شدن نبايد منتظر گذشت زمان بشوم و بايد براي خلق زندگي و وقايعش بدوم، زندگي‌ام شتاب بسيار يافته است. گاهي از اين شتاب لذت مي‌برم و گاهي خسته‌ام مي‌كند. با اين حال، اين شايد از آن دست روحيه‌هايي باشد كه به زحمت برگشت‌پذير است. زمان نوع سوم، كايروس (kairos) نام دارد. كايروس زماني است كه به مومنان وعده داده شده است. زمان موعود، كه مومن نتيجه اعمالش را مي‌بيند. همه آن چيزهايي كه در كرونس زندگي محقق‌نشدني است، محقق مي‌شود. زماني است كه عمري را در پي آن يا به اميد آن مي‌گذرانيم. اين زمان نقطه‌اي در تاريخ نيست، بلكه نقطه‌اي در ذهن است. اینجا مقاله جالبي در اين‌باره مي‌خواندم. در تعبير ماركسيستي كايروس زمان انقلاب است؛ زماني كه طبقه كارگر جايگاه راستين خود را باز مي‌يابد.

اگر عمر را وقايعش بناميم، سال پيش حسابي پيرتر شدم. اما چيزي كه در ماه‌هاي آخر آن حفره بزرگي در درونم ايجاد كرد، از دست رفتن كايروسم بود. حضور چنين غنيمتي در زندگي آنقدر بزرگ است كه متوجه‌اش نيستيم. تنها جايي به اهميت حضورش پي مي‌بريم كه نباشد. حفره‌اش وجودتان را به شدت سبك مي‌كند، و مي‌ترسيد كه باد شما را ببرد. كايروس لزوماً چيزي بزرگ يا واقعه‌اي غيرعادي نيست. چيزي است كه متقاعدتان مي‌كند در مسير عالم قرار داريد. عالم خودت.

سال نو آغاز شده است. در شركتمان دوره‌هايي برگزار مي‌كنيم كه به مردم ياد مي‌دهد چگونه به اهدافشان برسند، زندگي‌شان را برنامه‌ريزي كنند و حتي اگر هدفي ندارند چگونه آن را براي خودشان ايجاد كنند. دوستان من در اين روزها دفترچه‌هاي اهدافشان را پر مي‌كنند. من نشسته‌ام. از طبيعت بهاري لذت مي‌برم. احساس بدبختي نمي‌كنم. مثل دونده‌اي كه در مسير مسابقه به زمين مي‌خورد و زخمي مي‌شود. ديگران از كنارش مي‌گذرند و او تماشا مي‌كند. چه مي‌توان كرد؟ خوب گاهي پيش مي‌آيد. نه به ژست مصيبت‌زده‌ها احتياج دارند نه به هيچ ژست روشنفكري. نه احساس كوهنوردي است كه با افتخار بر قله ايستاده و نه احساس كوهنوردي است كه با اراده قدم اول را برمي‌دارد. در راه‌ماندگي است. پس اين در راه‌ماندگي هم بر من روشن نيست. نمي‌خواهم بگويم تمام است. بر خواهم گشت. نمي‌خواهم بگويم بلند خواهم شد. لباسم را مي‌تكانم و با سرعت ادامه مي‌دهم. اگر بخواهم بگويم پيشرفتي حاصل شده است، همين ندانستن آن است كه خواهد آمد.

پاهايم را در جوي زمان انداخته‌ام. خنكي‌اش لذتي وصف ناشدني دارد. تنها چيزي كه بايد مراقبش باشم اين است كه نگذارم ذهنم پرواز كند. بايد بر همين آب تمركز كنم. مهم نيست كه بر چه چيزش تمركز كنم. اما بايد كاري كرد. زود. شايد لباس‌هايم را در آورم و تا گردن تويش بروم. شايد با آن آبنمايي ساختم تا زيبايي و صدايش را افزون كنم. شايد سدي بر آن بزنم، تا مزارع اطراف را آبياري كنم. شايد بتوان برق هم توليد كرد. شايد سرم را هم به زير آب بردم. شايد كسي را در آن خفه كردم. شايد راه افتادم ببينم از كجا مي‌آيد. شايد رفتم تا ببينم به كجا مي‌رود.

فقط وقتي در كنار آبي، بايد بياموزي كه به آب فكر كني. كنار آب جايي مراقبه و در خود فرو رفتن نيست. اگر جز اين باشد نمي‌فهمي كه پير مي‌شوي. ما فقط براي چشيدن طعم همين به دنيا آمده‌ايم. شراب 25 ساله را بياوريد تا زودتر تمامش كنيم.

صبح است ساقيا، قدحي پر شراب كن

دور زمانه درنگ ندارد، شتاب كن

|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در شنبه سوم فروردین 1387 | موضوع:
حكمات گلي 

به نام خرد بخش بخرد نواز

ديروز چند گلدان گل خريديم. با دقت انتخاب كرديم تا تركيبي كه در نظر داشتيم حاصل شود. برخي را كه سبزتر بودند و برخي را كه پر گل‌تر بودند. خانم گل‌فروش با حوصله زيادي راهنماييمان مي‌كرد. برخي كلام‌هايش برايم بسيار جالب بود. مثلاً جايي پدرم به مادرم گفت ياس امين‌الدوله را چند بار كاشته‌ام. در خاك و هواي ما نمي‌گيرد. گل‌فروش با لحن خاصش گفت "از كجا مي‌داني اين بار هم نمي‌گيرد؟"

به ذهنم متبادر شد كه دويدن‌هاي ما هم عين صبري است كه گلي در گلداني مي‌كند. به قول آن قطعه زيبا، "هر كس به شيوه خود مي‌دود." مي‌دويم تا روزي، يكي بيايد و ما را ببرد. ببرد تا در منزل خودش جاي دهد. لزوماً نبايد شكل خاصي باشيم تا ما راببرند؛ برخي با گل بيشتر و برخي با برگ بيشتر مي‌پسندند. هر چند بعيد است مشتري آني را كه نه برگي و نه گلي دارد ببرد. مگر اينكه مضطر باشد! هميشه تبصره‌اي نجات‌بخش وجود دارد. ما را با گلدان مي‌برند.اگر گلدانمان بزرگ باشد، كاربردهايمان خاص مي‌شود و مشتريمان كم. اگر گلدانمان خيلي كوچك و خاكمان خيلي كم باشد، اين خطر تهديدمان مي‌كند كه ريشه‌هايمان در معرض هوا قرار گيرد و خشك شويم.

قدري خاك در اطراف ريشه‌هايمان لازم داريم. همان‌قدر كه بتواند ما را نگاه دارد و تغذيه كند.
|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع:
فراموشي تاريخ هويت 

به نام خرد بخش بخرد نواز

چند روز پيش گذارم به خيابان ولي‌عصر افتاده بود. هوس كردم در پارك ساعي قدمي بزنم. شب بود و باد شديدي مي‌وزيد. قفس‌هاي پرنده‌ها را ورانداز مي‌كردم. در نور ملايم قفس‌ها، برخي سر در پرهايشان، پف كرده و به خواب رفته بودند. برخي با هم پچ‌پچ مي‌كردند. برخي مثل بچه‌هاي شيطان هنوز آثاري از فعاليت روزانه را در وجودشان داشتند. نمي‌دانم رفتار اين موجودات چقدر از وضعيت طبيعي‌شان در طبيعت فاصله دارد.

پريشب در هواپيما آدم‌ها را مي‌ديدم، كه دقيقاً ياد اين صحنه افتادم. نمي‌دانم چه نتيجه‌اي مي‌خواهم بگيرم. توي هواپيما حس بودن در قفس را نداشتم. اميدوارم پرنده‌ها هم بتوانند تاريخ هويتشان را از ياد ببرند.
|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع:
اعجاز هدايت 

به نام خرد بخش بخرد نواز

اين را مي‌نويسم تا از خدا تشکر کرده باشم. از اينکه با من سخن مي‌گويد. از اين که در مواقع نياز خود را به من نشان مي‌دهد. يادآوري‌ام مي‌کند.

روزهاي پرالتهابي را مي‌گذرانم. چند مساله به هم گره خورده است. فکرم مشغول است. مسائل عمدتاً به شکلي‌اند که از قد و قواره تجربه‌ام خارجند. کتابي در کتابخانه‌ام داشتم به نام "بيماري به سوي مرگ". چهار سال پيش خريده بودمش و هر بار به بهانه‌اي از خواندنش فرار مي‌کردم. مال کيرکه‌گور است. کتابي است متعلق به الهيات مسيحي. از اينکه کتاب چارچوب و خواستگاه روشني دارد خيلي خوشحالم؛ چون سردرد تشخيص نيات پنهان نويسنده را ندارم. بيماري به سوي مرگ, عنواني است که او براي توصيف "نااميدي" به کار برده است. بيماري که به زعم او کشنده‌ترين, همه‌گيرترين و اختصاصي‌ترين بيماري نوع بشر است. کتاب بسيار سختي است. برخي صفحاتش را تا چهار بار مي‌خوانم تا بفهمم. بعضي جاهاي ديگرش را علي‌رغم اين تلاش‌ها نمي‌فهمم.

اما نکته اعجازآور آن اين است که هر روز که ورقي به پيش مي‌روم, احساس مي‌کنم خدا يک کاناپه از بالا فرستاده؛ من رويش دراز کشيده‌ام؛ و يکي از بهترين و داناترين آدميان از ابتداي تاريخ مرا روانکاوي مي‌کند: نااميدي از خودي که قيصر نشده است, نااميدي حاصل از بي‌کراني که به دليل غيبت کرانمندي است, نااميدي ناشي از انکار بيماري به سوي مرگ, نااميدي ناشي از امکان بدون ضرورت, و... هر شب, دوباره جلسه روانکاوي برگزار مي‌شود و من تحليلي از گره‌هاي ذهني دقيقاً همان روزم را مي‌گيرم.

براي من, اين هدايت هيچ تفاوتي با آتشي که در يک درخت در شبي سرد در بياباني به غايت تاريک با چوپانی سخن می‌گوید؛ يا نوري در يک غار حومه شهر در پس يک چله‌نشيني ندارد. هيچ چيز برايم از اين واضح‌تر نيست که در اوج کم آوردن, دستي به کمکم مي‌آيد. از قول کتابي, ديالوگ فيلمي, يا گفتگو با رفيقي.

سعادت بزرگی است.

پي‌نوشت 1: اين واحد صنفي در تعطيلات نوروزي باز است.

پي‌نوشت 2: بايد امشب بروم ...

|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 | موضوع:
كوچكي دنيا 

به نام خرد بخش بخرد نواز

ديروز در مسيري غيرهميشگي در خيابان خرمشهر به سمت سيدخندان قدم مي‌زدم كه مدير دبيرستانمان را ديدم. آبادان كجا و تهران كجا. هلال بريم كجا و خيابان خرمشهر كجا؛ آن هم اين موقع سال. اصلاً من كجا و آپادانا كجا كه اساساً مسير رفت و آمدم نيست. اتفاق نادري است. ياد كردم از دوران مدرسه. من و اين مرد با هم خيلي كارها كرديم. ساعت‌ها بعد از كلاس توي دفترش مي‌نشستيم و بحث سياسي مي‌كرديم. آدمِ بازي بود. البته اين مانع محافظه‌كاري شديدش نمي‌شد. حمايت كرد تا كتابخانه 3000 جلدي دبيرستان را رونق دادم. از كدبندي كتاب‌ها گرفته تا عضوگيري تا تغيير دكور. همه را با بودجه صفر به سرانجام برديم. از كتابخانه دانشكده نفت هم كتاب آورديم. انصافاً چيز خوبي شده بود. مامني هم بود براي خودم. ساعت‌ها خودم را در آن چهار ديواري حبس مي‌كردم و از خواندن لذت مي‌بردم. همچنين با هم يك گاهنامه منتشر مي‌كرديم. من مي‌نوشتم و او سانسور مي‌كرد. من دلخور مي‌شدم و او دلجويي مي‌كرد.

باري، به من گفت مثل اينكه هر وقت تهران مي‌آيم بايد تو را ببينم. گفتم: ما بار ديگري يكديگر را ديده بوديم؟ گفت آري سال فلان، فلان جا. گفتم آها... يادم آمد. اما حقيقت اين است كه يادم نيامده بود. بعد هم هر چقدر فكر كردم يادم نيامد.

ما تئوري‌هايي داريم كه در سددند اين رويدادها و مشابه آنها را توضيح دهند- مانند نظريه شش مرحله جدايي كه اگر حافظه ياري كند استانلي ميلگرام معروف از طراحان آن بوده و در دنياي اينترنت نيز مشابه‌هاي آن پياده‌سازي شده است؛ يا پديده دنياي كوچك در تئوري سيستم‌ها. با اين حال، تصور مي‌كنم شخص من هنوز به اين نتيجه و ايمان نرسيده‌ام كه دنيا كوچك است. اگر كسي به كوچكي دنيا اعتقاد داشته باشد زندگي‌اش بسيار متفاوت خواهد بود. دست و پا زدن و حركتش به مراتب كمتر خواهد بود. تاريخ را جور ديگري مي‌فهمد. انسان‌شناسي‌اش نيز به مراتب متفاوت است.

|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 | موضوع:
ما نمی آئیم 
متن زیر بیانیه گروهی از طرفداران محیط زیست است که به مناسبت روز درختکاری و اتفاقی که در خرگوش دره رخ داد منتشر شده است.

چه انتظاری دارید؟! باغ را به آتش بسپرند و ما برایشان اسپند به آتش بریزیم؟ نه! این گونه نیست. ما گلدان‌های خود را آباد می‌کنیم و در برنامه درختکاری نمایشی روز پنجشنبه ۱۶ اسفند در اردوگاه منظریه و ۱۷ اسفند در پاکدشت ورامین شرکت نمی‌کنیم. اگر که زور صدا نداریم، اختیار هویت و شخصیت و آرمان خودمان را که داریم. ما این برنامه را تحریم می‌کنیم و نمی‌آییم.
ما نه بازیگران سیاهی لشگریم، نه حجم‌های توخالی که روی هم پشته‌مان کنند و جمعمان بزنند و آمارمان کنند و نه بخیه‌ای هستیم که درزهای دوربینهای تبلیغاتچی را بپوشاند. در آن جایگاه که شبانه هزار ان درخت کهن سال در منطقه «خرگوش دره» را قطع می‌کنند، بیاییم و صبح بعد همداستان آن دستانی که درخت قطع می‌کند نهال بنشانیم که چه شود؟ نه! ما بازیگر این کمدی تراژدیک نیستیم.
ما به جای شرکت در این نمایشگاه برپا شده از سوی تبرزنان و به خاک افکنان هزاران اصله درخت کهنی که همین چند شب پیش در «خرگوش دره» بر زمین افتادند، جایگاهی دیگر را برای خود می‌اندیشیم. گوشه‌ گوشه‌ این سرزمین نیازمند دستانی است که نهالی بنشاند و برکت سبز خداوند را برزمین و مردمانش عرضه دارد. ما با کفران کنندگان این برکت، هم‌سفره و هم‌عرصه شور درختکاری نمی‌شویم. بر و بحر هم فراخ است و آدمی هم بسیار. نه! ما نمی‌آییم.

متن اعتراض از شهریار عیوض زاده

ببینید: گرگ خاکستری

|+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در شنبه هجدهم اسفند 1386 | موضوع:
بالا