نوشتن برای خودفهمی |
|
درباره وبلاگ
انسان وقتي سخن ميگويد که با افکار خويش در آرامش و آشتي نباشد.
پيامبر, جبران خليل جبران منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
مثنوي از نو
روزي رمضاني در جلسهاي كاري
معطل جلوس شركتكنندهاي بوديم. فردي كه خود را مطلع معرفي ميكرد از روزه در
اديان ديگر گفت. ميگفت در همه اديان روزه وجود دارد؛ اما شكل آنها خيلي متفاوت
است. برخي روزه سكوت دارند. برخي فقط منع غذا دارند و منع آب ندارند. برخي طولش 24
ساعت است. برخي محرماتي ديگر دارند. برخي بايد در ماه سه روز را بگيرند، به دلخواه
خودشان. اين
آخري، به خصوص، مرا به اين نكته متذكر ساخت كه روزه در اديان ديگر شايد خيلي كمتر سبك
زندگي روزهداران را متاثر ميسازد. امّا روزه مسلمانان در تلاشي عظيم است تا سبك
زندگي روزهداران را – از چرخه خواب و خور تا شيوه كار و سرگرمي- به كلّي ديگرگون
سازد؛ و در ممالك اسلامي نه تنها روزهداران، كه كل جامعه تحت تاثير كلّي قرار ميگيرند. اين
نكته را به مناسبت رمضان گفتم؛ هر چند روزگارش گذشته است، مبادا سر دلم بماند و
حنّاق شود! دفاع مقدس پاياننامه به انجام رسيد و به درجه فوقولوس نائل آمديم- و
اين هم از طنز و طنّازي روزگار است. مثنوي را از نو آغاز ميكنيم. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در شنبه بیستم مهر 1387 | موضوع: بدون عنوان
آرش عزيز, نميدانم چرا تو را مخاطب قرار ميدهم.
امّا فكر ميكنم قطعاًً گزينه خوبي هستي. ديشب, پدرم تلفن كرد. درخواستي عجيب داشت: "ديگر به موبايلم زنگ نزنيد و SMS هم نفرستيد." گفت موبايلش را دزديدهاند.
گفت دم غروب, آن وقت كه مردم به خيابانها ميريزند تا كارهايشان را بكنند؛
خريدشان را بروند؛ تفريحشان را بكنند؛ در حالي كه حوالي ايستگاه 5 در حال دوچرخهسواري
بوده؛ يك موتوري به او نزديك شده, دست به كمربندش انداخته و در حالي كه گاز ميداده
او و دوچرخهاش را ميكشيده تا موبايل و جلدش را از كمربند جدا كرده و در ميان
فريادش تازان گريخته است. ديشب دستهايم ميلرزيد. لبهايم ميلرزيد.
خواب نداشتم. پدر آسيب نديده بود, اما فكر ميكردم اگر ديده بود چه بايد ميكردم. خيلي
عصباني بودم. عصباني از "تحليل عاملي" كه مدل پاياننامهام را تاييد
نكرده, عصباني از پدرم (نميدانم چرا)كه بار دومي است كه در خيابان مورد هجوم قرار
ميگيرد, عصباني از خودم كه آنجا نبودم, عصباني از همه اپراتورهاي موبايل ... . گوشيام
را برداشته بودم و وحشيانه, تند تند Solitaire بازي ميكردم. دوست داشتم آن را محكم به ديوار
بكوبم. اما نكردم. دوست داشتم يك تريلر گوشي ببرم, در بخش بار را باز كنم و راننده
را بگويم دور فلكههاي ايستگاه 7 با دنده يك برود (اگر بتواند) و گوشيها را با پا
روي زمين بريزم. از آن بهتر, روي پل ايستگاه 12 بروم و همهاش را خالي كنم توي شط. عكسهاي تو را هميشه ميبينم. زيبايند.
نوستالژيكند. اما اينها آبادان نيستند. اينها عماراتياند كه در بهترين حالت ميتوان
آنها را خرابه خواند. آبادان مردمياند كه از گرسنگي عصا از كور ميدزدند و جوانانياند
كه دزدي خشن از پيرمردان دوچرخهسوار جزء خطوط قرمزشان نيست. با احترام به تو,
خودم و بسياري كه حتي در آن طرف دنيا "عاشق" آنند و له له اش را ميزنند,
به غايت, به غايت, به غايت دوستنداشتني است. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 | موضوع: نماد افراشته ناتمام ما
بعد
از چند بار بدقولي، گفتهاند بي برو برگرد عيد فطر برج ميلاد افتتاح ميشود، تا
نماد نوين تهران باشد. كلاً
از نماد دلخورم. نمادها راه را براي افسونها باز ميكنند. از اين كه ميلاد نماد
تهران تلقي شود بيشتر دلخورم. با اين وجود اين دلخوري به كسي مربوط نيست. ميلاد از
زماني كه ايدهاش متولد شد نماد بود. اصلاً خود ايدهاش نماد بود؛ خيلي پيشتر از
آنكه به عنوان يك اسبابجهتيابي در دورههاي گردشگري معرفي شود. جايي كه نمادهاي
خلقي و روحي نيست بايد به نمادهاي فيزيكي روي آورد؛ و جايي كه تاريخي ندارد، يا
دارد و فراموش ميشود، يا تاريخش در طرح ترافيك ميافتد، لاجرم بايد حتي همين
نمادهاي فيزيكي را هم برايش ساخت؛ تا تاريخدار و ماركدار شود. اين نماد هم مهم
نيست چه باشد، فقط بايد باشد. طاق نصرت پاريس خاطره رژههاي خودي و دشمن را تازه
ميكند. مجسمه مسيح در ريودوژانيرو يادآور شور مذهبي در مكاني است كه به زور اسلحه
مهرباني با همسايه را آموختهاند. ميلاد اما يادآور هيچ نيست. نمادي است كه فقط
هست، و البته اگر كاركردهاي مخابراتياش را يادآور شويم، شايد بتوان گفت نماد عطش
نامشروع يك حكومت براي كنترل. بلند است. بسيار بلند است (و به قول اين برادرم از
دكلهاي فشار قوي اطرافش ميتوان به هيبتش پي برد)؛ بيدليل، به ضرب و زور ارتفاع
يك تپه، كه اطرافش را كلاً تراشيدهاند و محلات فخيمي چون گيشا را بالا بردهاند و
با بستهراههايي محاصرهاش كردهاند. بلند است به ضرب و زور يك ميله كه فقط از سر
بستني قيفي بالا رفته است، تا بلندتر باشد. ميلاد،
حتي اگر نمادي باشد كه به شكلي آزاردهنده نمادين است- نمادي از صنعتي كه نداريم،
از معماري كه نداريم، از ذوقي كه در آن نيست، از بخور بخورهايي كه مرسوم اين پروژههاست،
از سوء مديريت، از تاخير و بدقولي، از اعلام بلند تاخيرش و عادت به آبروريزي، از
نبود مهندسي ارزش، و از صدها نماد ديگر- اما به حق نماد هويت فردي و تاريخي من يا
ماست. ميلاد، آن هم با اين شكلش منعكسكننده تمام عادات و خلق و خوي ماست: از
جرثقيلي كه به آن آويزان است، يعني "كارگران مشغول كارند" يا "بلي!
ما خيلي مشغوليم"؛ از
پرچمي كه عمراً با چشم مسلح ديده شود، اما آن را بر بلندترين نقطه برج كوفتهايم
چون هميشه بايد بر بلندترين نقطه هر چيزي، چيزي فرو كنيم؛ از
ادعاي معماري ملي و اسلامي،كه من نميدانم تبلور آن در اين برج اصلاً يعني چه،
آنچنان كه نميفهمم فرهنگ و تاريخ و تمدن ما يعني چه؛ از
چراغانياش، عادت با مزه ريسه بستن به هر چيزي، از خانهاي كه فيلم مادر علي حاتمي
در آن فيلمبرداري شد تا برج كرايسلر (قوامين بعد از اين سابق) ميدان آرژانتين تا همين
نماد نوين تهران؛ از
عادت يكي در ميان سالم بودن چراغهاي ريسهها؛ و
از اينكه فضاي سبز يا هر مظهر طبيعت در حداقل توجه ماست، مبادا برگي سبز در اطراف
اين شاهكار منظره آن را مكدر و نازيبا سازد. ميلادي
كه نماد اين شهر، اين كشور، اين مردم و اين آدمها است ناتمام است: يك ساختمان
نيمهكاره با بيش از ده سال عمر كه لاجرم بايد به غايت در چشم باشد؛ و اين نيمهكاره
بودن اصلاً چيز مهمي نيست، چه همين حالا با همان جرثقيل معروف كه از كنارهاش
بيرون زده است جايش را روي كارت پستالها، بيلبوردهاي شهرداري، پوسترها و هزاران
جاي ديگر خوش كرده است. ميلاد نمادي است كه به ناتمامياش عادت كردهايم و به آن
عميقاً خو گرفتهايم؛ چه ميگويم، كه اصلاً خود ناتمامي آن نماد است. مانند خودمان
كه ناتماميم، اما نماد گذشتهاي طلايي و آيندهاي درخشانيم. چون مسيحي كه هيچ كس
او را در حال مهرباني به ياد نميآورد، بلكه مسيح بودنش با جان كندن بر روي صليب-
خونين و شكنجهشده- معنا يافته است. گفتهاند
بي برو برگرد عيد فطر برج ميلاد افتتاح ميشود؛ و صلابتي كه با خاطره نظاميگري
گويندهاش در اين گفته هست، ميرود تا آن را عليرغم آنچه چشمانمان ميبيند باور
كنيم؛ و اين امر وحشت و اضطرابي عميق در من ميكارد. ميهراسم كه ديگر آينهاي
نداشته باشم. ------------------------------------------------------------------------------- پينوشت:
از تاخير در نوشتن و محبت همه دوستان شرمندهام. به شدت درگير پاياننامهام.
اميدوارم زودتر خودش و صاحبش به سرانجام برسند. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 | موضوع: برهنگي در تونل
بهترين لحظات روز مكاشفهاي
است كه در ترافيك بزرگراه حكيم يا رسالت غربي (كه البته طبيعي است كه يك بزرگراه
به يكباره تغيير نام دهد) روي ميدهد. درون تاكسي نشستهاي و صداي روحخراش برنامههاي
مفرح صبحگاهي راديو چون نيزهاي مداوم بر حريم خصوصي شنيداريات وارد ميشود. در
اين هنگام وارد تونل ميشوي. ده متر از دهنه تونل بزرگتر كه ميگذري، بيست سي
ثانيه شكوهمند آغاز ميشود: صداي راديو به ناگه خفه ميشود.
مثل سردار فاتحي كه نيزهاي در قلب دشمني زبون فرو ميبرد كه مداوماً زاري و ضجه
سر ميدهد. روشنايي طبيعي به روشنايي
مصنوعي بدل ميشود. تاريكي غار مستولي ميشود. گويي به فضايي براي مراقبه وارد شدهاي. اگر صداي طبيعت در كوير باد
است و در دريا غرش باد، اينجا صداي طبيعت انساني صداي غرش ماشينهاست، و چقدر واضح
به گوش ميرسد. انگار پا در كارخانهاي گذاشتهاي. و هر روز در ذهنت تداعي ميشود
كه شوخيهاي نمكسود راديو، راحتي صندلي سمند، ناراحتي صندلي پيكان، درد ساق پاي
چپ كه وسط دو مسافر چاق به برآمدگي مسير ديفرانسيل ميسايد، بوي خوش عطر دختر
نوجواني كه همسفر است، آفتاب سوزان شرقي كه حتي عينك ضد فرابنفش چهارصد درصدي را
هم نميفهمد، سكوت همه مسافران و راننده در تمام مسير (كه چون موهبتي آسماني است)،
وراجيها و غر زدنهاي مداوم، همه چون رنگي است كه بر غرش ماشينهاي اين كارخانه
زده ميشود. فضاي كارخانه اما، همان
نمادهايي است كه در ادبيات و فلسفه و سينما بارها ديدهايم. غبار، استحمار، از خود
بيگانگي، تحقير، خستگي، نهار (!)، روزمرگي. پينوشت:
به مرخصي ميروم. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 | موضوع: برنامهريزي
داشتم برنامه ميريختم كه براي خانه ADSL بگيرم. قيمتها را گرفته بودم و ميخواستم فرمها
را پر كنم تا براي همين آخر هفته بيايند و Access point را نصب كنند. در اين
گير و دار يك اشتباه كلاسيك مضحك كردم: مودم لپتاپم را به برق زدم! يك دودي بلند
شد كه نگو و نپرس. الان مودم لپتاپم سوخته و نه در نيمي از هفته در جايي كه شبكهكشي
ندارم و همچنين توي خانه از اينترنت خبري نيست. سواي هزينه تعويض مودم، براي
تحويل به نمايندگي بايد بكآپ بگيرم، پاي
يك بار تعويض ويندوز و همه نرمافزارها بشينم و بالاخره دو روز كاري صبركنم تا فقط
نوبتم بررسيام برسد. يعني بيخيال. شايد يك مودم external گرفتم. جالب است. چه برنامه ميريزي و چه ميشود. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 | موضوع: ما براي موفقيت زاده شدهايم
به نام خرد بخش بخرد نواز يكي بود يكي نبود. غير از خداي مهربون هيچ كس نبود. روزي روزگاري يه جك بود. جك هر روز صبح از خانه به سر كار ميرفت و غروب برميگشت. جك نمونه يك فارغالتحصيل موفق بود كه همه عمرش را تلاش كرده بود كه بتواند سبك زندگي فعلياش را داشته باشد. يك روز كه جك به خانه برميگشت، روي زمين يك لوبيا پيدا كرد. يك لوبياي بزرگ كه اين روزها كم پيدا ميشود. جك هميشه لوبيا دوست داشت. گاهي توي خوراك لوبيا، گاهي توي قورمه سبزي و گاهي توي آبگوشت. فرقي نميكرد. جك با تحليلهاي فراوان متوجه شده بود كه لوبيا علت اصلي علاقه او به غذاهاي فوق بود. از طرفي جك كمي هم نگران بود. آخر اوضاع مملكت بار ديگر قمر در عقرب بود. تازگي هم عدهاي به نوآوري علاقهمند شده بودند و جك نميتوانست پيشبيني كند در پس اين علاقه به شكوفايي چه بر سر لوبيا ميآمد. تنها ميتوانست بوي دردسر را حس كند. تنها اگر به عنوان يك نوآوري بخواهند قبل از سخنرانيهايشان لوبيا بخورند، آن وقت لوبيا هم به سرنوشت بسياري چيزهاي ديگر مبتلا ميشود. باري. جك لوبيا را كاشت، تا مگر پس از چند روز بتواند مقدار كافي لوبيا براي يك وعده غذا را فراهم كند. فردا كه جك به خانه برگشت، ديد كه از وسط حياط خانهشان يك درخت بزرگ سر به آسمان گذاشته است و انتهايش در ابرها گم شده است. جك، بسيار متعجب، بر آن شد كه از درخت بالا برود. چند صد متري كه بالا رفت ديد يك خانم بسيار متشخص نشسته است و با لحن و صداي پر نازي به او گفت: Hello Jack. Come to me or go to success! جك هول شده بود. تا حالا با چنين موقعيتي برخورد نكرده بود. كمي فكر كرد و با خود گفت اين درخت بر سر راه من آمده است تا مرا به همه آرزوهايم برساند. برگشت و عليرغم علاقه به ماندن از خانم متشخص عذرخواهي كرد تا به سوي موفقيت برود. چند صد متر بالاتر جك با يك خانم متشخصتر برخورد كرد. اين خانم هم با خوشرويي به جك گفت: Hello Jack. Come to me or go to success! اينبار هم جك پاسخ رد داد و رهسپار مسير موفقيت شد. اين ديدارها باز تكرار ميشد. جك با خودش انديشيد. ميگويند تفكر ريشه شيطان است. با خود گفت من هر چه بالاتر ميروم با آدمهاي متشخصتري برخورد ميكنم. حتماً موفقيت انتظار مرا ميكشد. به اين ترتيب، عليرغم فشار روحي كه تحمل ميكرد، به بالا رفتن از درخت تناور ادامه داد ... تا به نوك درخت رسيد كه به يك محوطهاي بزرگ در ابرها ختم ميشد. به يكباره ديد غول بزرگ كثيفي به سمت او ميآيد. جك هراسان در پي مفري بود، اما غول مستقيماً به سمت او ميآمد. وقتي به او رسيد، سرعتش را كم كرد و با خنده و صدايي نخراشيده گفت: Hello Jack. Welcome to my land. My name is Cess! اين داستان را در قالب يك جوك، دوستي برايم گفت. اگرچه خودم را آدم بيادبي نميدانم، اما هر چه فكر كردم چيز بهتري پيدا نكردم كه به اين گويايي ماهيت موفقيت را بنمايد. فكر ميكنم اينجا هدف وسيله را توجيه ميكند، به خصوص اگر يك عذرخواهي صميمانه هم به آن اضافه كنم. داستان جك داستان بسياري از ماست كه زندگي را وقف موفقيت- انواع شغلي، تحصيلي، تشكيل خانواده و هر چيزي كه نسبت به آن يك اقبال و خواست عمومي وجود دارد- كردهايم. جك از درخت بالا ميرود. مطمئن نيست چقدر بايد بالا برود. كي ميخواهد متوقف شود. همچنين ايدهاي ندارد موفقيتي كه در پياش ميگردد و بالا ميرود چيست و چه ماهيتي دارد. راهنماييهايي كه درباره ماهيت اين موفقيت به او ميشود، حتي اگر بگوييم گمراهكننده نيست، به گونهاي نيست كه برايش قابل درك باشد. همچنين مطمئن نيست براي رسيدن به اين موفقيت چه هزينهاي بايد بپردازد. جك پس از مدتي شايد تنها به خاطر هزينه فرصت- ايستگاههاي متعددي كه به خاطر موفقيت رهايشان كرده است- به راه ادامه ميدهد و نه به شوق توهمي كه از موفقيت دارد. موفقيت گونهاي سراب است. هدفي كه قرار است روزي محقق شود، كايروسي شكننده، بدون اينكه شك داشته باشيم اين همان چيزي است كه ميخواهيم. هزينههايش بر ما معلوم نيست. حتي حال خود را نيز پس از رسيدن به آن به درستي نميدانيم. روزگاري دور در اتاق كار يكي از مديران پالايشگاه ، بالاترين رتبه مديريتي كه من تا به حال از نزديك ديده بودم، نوشتهاي به ديوار ديدم: "ما براي موفقيت زاده شدهايم." همان زمان به فكرم رسيد چيزي در اين عبارت غلو ميشود. امروز فكر ميكنم شايد اين تنها چيزي باشد كه ما برايش زاده نشدهايم. پينوشت: باز هم از داستان نامناسب عذرخواهي ميكنم. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در جمعه نهم فروردین 1387 | موضوع: مرز
به نام خرد بخش بخرد نواز ديروز با خانواده سوار ماشين شديم و به در و دشت زديم. سمت فاو. پيادهروي چند كيلومتري زير آفتاب شديد تا يادمان عمليات ولفجر 8 تقريباً همه را دچار حالات شبه گرمازدگي كرد. به مرز كه رسيديم، شهر فاو در عراق معلوم بود. مسجدهاي شهر، خيابانها. با دوربين شكاري ميتوانستم ماشينها و حتي آدمهاي توي مغازهها را هم ببينم. ماشينها عمدتاً قديمي بودند، اما البته پيكان تويشان نبود، كه اين مايه شادي است همه جور. مغازه هم پيدا ميشد. مكانيكي، رستوران، و چيزهاي ديگر. با يك كشتي از وسط اروند گذر كرديم. فاصلهمان با لنجهاي ماهيگيري مزين به پرچمهاي عراقي كه در ساحل پهلو گرفته بودند بيش از 200 متر نبود. مرز براي من چيز تازهاي نبود. از آبادان هم با چشم غيرمسلح مرز به راحتي معلوم است. اما مرز عراق در آبادان مسكوني نيست و وراي اروندرود تعدادي نخل و پادگان و پايگاه ديدباني مشخص است. ديدن و ارتباط برقرار كردن با آدمهايي كه متفاوتند هميشه جالب است. منشاء اين تفاوت ممكن است هر چيزي باشد. سبك زندگي، انديشهها، زبان، و اين كه متعلق به فرهنگي كاملاً متفاوت باشد. اما نكته اينجاست كه وقتي در شرايط جنگ قرار داريم، اين "جالب" بودن به ترس تبديل ميشود. آن وقت هر چه اين تفاوتها بيشتر ميشود، اين ترس عميقتر ميشود. به طوري كه پس از مدتي، چشم از ديدن شباهتها كور ميشود. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 | موضوع: لذت لذيذ پير شدن
به نام خرد بخش بخرد نواز سالمندي فرآيندي است كه از بدو تولد آغاز ميشود؛ و همانگونه كه متخصصان بهداشت خانواده ميگويند، بايد در پي اين بود كه سالم پير شد. ميخواهد بگويد كه درست زندگي كنيم، چون سالمندي اجتنابناپذير است. من ميخوانم درياب دمي كه با طرب ميگذرد، يا صحيحترش، درياب دم را كه با طرب بگذرد. سال نو آغاز شده است. اين سنت سال نو ايراني را بسيار دلبستهام. آميزهاي از توجه به همه چيزهاي مهم دنيا- از خانواده تا زايش طبيعت- است. نمادهايش به غايت پرمعنايند. نشستهام با ذهنم ور ميروم كه چه گذشت. سالي بود كه وقايع بسياري در آن بود. اوجهايش بلندتر از هميشه بود. حضيضهايش بس عميق بود. سرعت تاريخ در آن بسيار بود. ميگويند تعداد از ويژگيهاي دوران مدرن اين است كه تعداد وقايعي كه تاريخي محسوب ميشوند نسبت به پيش از آن بسيار بسيار زياد است. گويي زمان فشرده شده است. اگر اين درست باشد، زندگي من وارد قرون جديد شده است و از اعصار باستاني فاصله گرفته است. همين است كه پيرتر شدنم را گرامي ميدارم. ابا دارم بگويم بزرگتر شدن، كه باري از ادعايي دارد كه هنوز ميترسم بر دوش بكشم. حتي اگر قيد نسبي بودن را به آن ببندم. حرفم را اينگونه بگويم. سه گونه زمان داريم. گونه اول زمان نيوتوني است. آنكه ساعت را براي مهارش ساختهايم. زمان نيوتوني وزن ندارد. لحظاتش با هم برابرند. شگفتا كه ما بر اساس اين زمان، تحول دروني و برونيمان را اندازه ميزنيم. دوم زماني است كه به آن كرونوس (chronos) ميگويند؛ كه واژگاني چون كرونولوژي (واقعهنگاري) و كرنومتر از آن مشتق ميشود. اين زمان بر اساس وقايع در حال گذر است. اين همان زماني است كه غلظتش در قرون جديد افزايش يافته است. نطقي دارم كه در مراسم ختم گاهاً به دوستان ميگويم، كه عمر بر اساس سالياني كه بر ما ميرود "نميگذرد" بلكه بر اساس وقايعي كه تجربه ميكنيم ميگذرد. به اين ترتيب، مثلاً تجربه مرگ عزيزي، ما را با حقيقتي از زندگي روبهرو ميكند و به اين ترتيب، رشد ميكنيم و بزرگتر ميشويم. اين همان راز بيارزشي زندگي جاودانه است كه تجربه زوال و نيستي در آن نيست. از روزگاري كه فهميدهام براي بزرگ شدن نبايد منتظر گذشت زمان بشوم و بايد براي خلق زندگي و وقايعش بدوم، زندگيام شتاب بسيار يافته است. گاهي از اين شتاب لذت ميبرم و گاهي خستهام ميكند. با اين حال، اين شايد از آن دست روحيههايي باشد كه به زحمت برگشتپذير است. زمان نوع سوم، كايروس (kairos) نام دارد. كايروس زماني است كه به مومنان وعده داده شده است. زمان موعود، كه مومن نتيجه اعمالش را ميبيند. همه آن چيزهايي كه در كرونس زندگي محققنشدني است، محقق ميشود. زماني است كه عمري را در پي آن يا به اميد آن ميگذرانيم. اين زمان نقطهاي در تاريخ نيست، بلكه نقطهاي در ذهن است. اینجا مقاله جالبي در اينباره ميخواندم. در تعبير ماركسيستي كايروس زمان انقلاب است؛ زماني كه طبقه كارگر جايگاه راستين خود را باز مييابد. اگر عمر را وقايعش بناميم، سال پيش حسابي پيرتر شدم. اما چيزي كه در ماههاي آخر آن حفره بزرگي در درونم ايجاد كرد، از دست رفتن كايروسم بود. حضور چنين غنيمتي در زندگي آنقدر بزرگ است كه متوجهاش نيستيم. تنها جايي به اهميت حضورش پي ميبريم كه نباشد. حفرهاش وجودتان را به شدت سبك ميكند، و ميترسيد كه باد شما را ببرد. كايروس لزوماً چيزي بزرگ يا واقعهاي غيرعادي نيست. چيزي است كه متقاعدتان ميكند در مسير عالم قرار داريد. عالم خودت. سال نو آغاز شده است. در شركتمان دورههايي برگزار ميكنيم كه به مردم ياد ميدهد چگونه به اهدافشان برسند، زندگيشان را برنامهريزي كنند و حتي اگر هدفي ندارند چگونه آن را براي خودشان ايجاد كنند. دوستان من در اين روزها دفترچههاي اهدافشان را پر ميكنند. من نشستهام. از طبيعت بهاري لذت ميبرم. احساس بدبختي نميكنم. مثل دوندهاي كه در مسير مسابقه به زمين ميخورد و زخمي ميشود. ديگران از كنارش ميگذرند و او تماشا ميكند. چه ميتوان كرد؟ خوب گاهي پيش ميآيد. نه به ژست مصيبتزدهها احتياج دارند نه به هيچ ژست روشنفكري. نه احساس كوهنوردي است كه با افتخار بر قله ايستاده و نه احساس كوهنوردي است كه با اراده قدم اول را برميدارد. در راهماندگي است. پس اين در راهماندگي هم بر من روشن نيست. نميخواهم بگويم تمام است. بر خواهم گشت. نميخواهم بگويم بلند خواهم شد. لباسم را ميتكانم و با سرعت ادامه ميدهم. اگر بخواهم بگويم پيشرفتي حاصل شده است، همين ندانستن آن است كه خواهد آمد. پاهايم را در جوي زمان انداختهام. خنكياش لذتي وصف ناشدني دارد. تنها چيزي كه بايد مراقبش باشم اين است كه نگذارم ذهنم پرواز كند. بايد بر همين آب تمركز كنم. مهم نيست كه بر چه چيزش تمركز كنم. اما بايد كاري كرد. زود. شايد لباسهايم را در آورم و تا گردن تويش بروم. شايد با آن آبنمايي ساختم تا زيبايي و صدايش را افزون كنم. شايد سدي بر آن بزنم، تا مزارع اطراف را آبياري كنم. شايد بتوان برق هم توليد كرد. شايد سرم را هم به زير آب بردم. شايد كسي را در آن خفه كردم. شايد راه افتادم ببينم از كجا ميآيد. شايد رفتم تا ببينم به كجا ميرود. فقط وقتي در كنار آبي، بايد بياموزي كه به آب فكر كني. كنار آب جايي مراقبه و در خود فرو رفتن نيست. اگر جز اين باشد نميفهمي كه پير ميشوي. ما فقط براي چشيدن طعم همين به دنيا آمدهايم. شراب 25 ساله را بياوريد تا زودتر تمامش كنيم. صبح است ساقيا، قدحي پر شراب كن دور زمانه درنگ ندارد، شتاب كن |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در شنبه سوم فروردین 1387 | موضوع: حكمات گلي
به نام خرد بخش بخرد نواز ديروز چند گلدان گل خريديم. با دقت انتخاب كرديم تا تركيبي كه در نظر داشتيم حاصل شود. برخي را كه سبزتر بودند و برخي را كه پر گلتر بودند. خانم گلفروش با حوصله زيادي راهنماييمان ميكرد. برخي كلامهايش برايم بسيار جالب بود. مثلاً جايي پدرم به مادرم گفت ياس امينالدوله را چند بار كاشتهام. در خاك و هواي ما نميگيرد. گلفروش با لحن خاصش گفت "از كجا ميداني اين بار هم نميگيرد؟" به ذهنم متبادر شد كه دويدنهاي ما هم عين صبري است كه گلي در گلداني ميكند. به قول آن قطعه زيبا، "هر كس به شيوه خود ميدود." ميدويم تا روزي، يكي بيايد و ما را ببرد. ببرد تا در منزل خودش جاي دهد. لزوماً نبايد شكل خاصي باشيم تا ما راببرند؛ برخي با گل بيشتر و برخي با برگ بيشتر ميپسندند. هر چند بعيد است مشتري آني را كه نه برگي و نه گلي دارد ببرد. مگر اينكه مضطر باشد! هميشه تبصرهاي نجاتبخش وجود دارد. ما را با گلدان ميبرند.اگر گلدانمان بزرگ باشد، كاربردهايمان خاص ميشود و مشتريمان كم. اگر گلدانمان خيلي كوچك و خاكمان خيلي كم باشد، اين خطر تهديدمان ميكند كه ريشههايمان در معرض هوا قرار گيرد و خشك شويم. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع: فراموشي تاريخ هويت
به نام خرد بخش بخرد نواز چند روز پيش گذارم به خيابان وليعصر افتاده بود. هوس كردم در پارك ساعي قدمي بزنم. شب بود و باد شديدي ميوزيد. قفسهاي پرندهها را ورانداز ميكردم. در نور ملايم قفسها، برخي سر در پرهايشان، پف كرده و به خواب رفته بودند. برخي با هم پچپچ ميكردند. برخي مثل بچههاي شيطان هنوز آثاري از فعاليت روزانه را در وجودشان داشتند. نميدانم رفتار اين موجودات چقدر از وضعيت طبيعيشان در طبيعت فاصله دارد. |+| نوشته شده توسط پوریا قطره نبی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع: |
|
|